✣✣✣اگه بی جنبه ای نیا تو✣✣✣
هیس هیچی نگو!!!!!!!

مـــات شــدم از رفـتنت !!

هیچ میز شطرنجی هم در میان نبود!
ایـن وســط ، فــقـط یـک دل بـــود ...
کـه دیگــر نـیست !!

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 13:6 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم و تو ؛ غرورت

را بیشتر از من ، حالا اما …. بگذریم نه چیزی از غرور

تو مانده نه از دوست داشتن من ... !!!

 

 

 


نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 13:4 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

 

آن ستاره کم نور دور افتاده که چون شمعی آهسته آهسته از درخشندگی و روشنایی اش کاسته می شود ستاره عمر من است ستاره ایست که مدتها دل و دیده ام را روشن ساخت تا تو را ببینم و به عشق و وفای تو دل خوشدارم...ولی افسوس که آن ستاره, زحمت بیهوده کشید چون تو هرگز به بالین دل رنجور من نیامدی تا چون غمام بگویم...

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 13:2 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

دلم برای یه نفر تنگ شده

                     ღ میدونم اونم دلش برام تنگه,اما..

ღاما یه مانعی هست اینجا!!!....

......

..........

..............

...................

...........................

....................................

...............................................

............................................................

............................................................................

......................................................................................

....................................................................................................

................................................................................................................

.................................................................................................................غرور

..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!..

 

 

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 13:2 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟
به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کردم، روزی دیگر که او را دیدم، آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو…! ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود، به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری…!
می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم، ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از خداحافظی…!
وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود، وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم، تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم…

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 13:1 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

اینك دلم
در جستجوی توست
دستانم در پی دستان مهربانت
لبانم مست و تشنه ی نفسهایت
و چشمانم
درگیر هماغوشی رویای توست...
آه؛
هوایت هوایی ترم كرده...!

پشت پلكان بی ثباتم
خوابهای ستیزه جو
محو كرده اند....
سایه های روشن حضورتو را!
اما خیالی نیست...
خواب ،
این خواب همیشه پیروز اگر در نگاهم بنشیند،
باز هم تو را...
روبرویم خواهم نشاند.
عطر بودنت را در ریه هایم جاری خواهم ساخت...
و میان آغوشت ...

آبی ترین آسمان خدا خواهم ماند... .

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 13:0 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

سوختم و شکستم ، به تو که رسیدم همچو یه یک شاخه خشکیده دوباره شکفتم
در اینجا نه هوایی است نه بارانی ، عشق من ببار که تو یک فرشته نجاتی
مگر میشود بی تو این زندگی را سر کرد ، این درد دوری ات بود که چشمهایم را تر کرد…

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 12:59 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

بـغـضـهــــایـم را بـه آســـمــــان سـپــــرده ام ...

خــــــدا بــه خــیـر کـــنـــد ؛

بـــــــــــاران امــــشــــــب را !!!

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 12:57 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

           گالری تصاویر سوسا وب تولز

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 12:57 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

خسته ام از تظاهر به ایستادگی


از پنهان کردن زخم هایم


زور که نیست !


دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و


با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است....!
...

اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم

میخواهم لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا...!

چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل
 
هر روز باشی....؟؟!

خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ی زندگی .....

میخواهم بکشم کنار ! از تو ... از خودم..... از همه ی زندگی .....

 
نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 12:54 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

 

عجیب دلم شعر می خواهد آن شعری که نگاهت در

آن باشد و حست واژه هایش شعری که دستانم می نویسد

و قلبت میخواند عجیب حس شاعری را دارم که اقیانوس

را با پای پیاده می پیماند...

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 12:53 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

 

گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن به رفتن که فکر میکنی

اتفاقی می افتد که منصرف می شوی میخواهی بمانی

رفتاری میبینی که انگار باید بروی این بلاتکلیفی

خودش کلی جهنم است..

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 12:53 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

 

این روزها دوست داشتن به حراج گذاشته شده است

همه به همه بی بهانه می گویند دوستت دارم برای همین

اگر روزی جایی کسی از صمیم قلب گفت دوستت دارم

لبخند می زنیم و میگوییم ممنون..

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 12:49 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

 

این چرندیات که می نویسم و کسی نمیخواندشان همه شان

برای روز مباداست وقتی بیایی این هارا میگذارم جلویت

تا بدانی که چه می گذشت وقتی نبودی تا ببینی چه بی بهانه

تو را مرور میکردم..

نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 12:47 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

 

مترسک ناز می کند

کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم . . .

مزرعه ی زندگی من است

خشک و بی نشان

ســــــکوت سرد
نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391برچسب:, ساعت 12:17 به قلم ✪بــــهـــراد✪ ||

صفحه قبل 1 ... 19 20 21 22 23 ... 43 صفحه بعد